این وبلاگ از این پس به "نجمه" نویسنده ی سابق وبلاگ تعلق دارد.!
از تمامی دوستانی که منو تا این لحظه همراهی کردن سپاسگذارم.
با آروزی بهترینها برای شما دوستای خوبم...![]()
من آفتاب اندیشه را به سرزمین عشق خواهم کشاند
من ستاره امید را در دل پرمهرت خواهم نشاند و خواهم نوشت:
....دوستت دارم


شب که میشود خدا چراغ ماه را روشن میکند تا من در
حضور چشمهای کنجکاو ستاره ها برای تو نامه بنویسم
کاغذم برگهای درختان است و مدادم شاخه ای ترد و تازه
شب که میشود خیال تو در اتاقم راه میرود و همه اشیا جان
میگیرند.پروانه های خشکیده بال زنان از دفترچه ام بیرون میایند، پرده ها از شیشه ها هم شفاف تر میشوند و من میتوانم
خودم را در همه اینه های ناشناس تماشا کنم
گاهی حتی یک کلمه هم ندارم که برایت شعر بگویم و گاهی
هزاران کلمه در دستان من است اما باز نمیدانم چه بسرایم که
شایسته تو باشد ... آنوقت به قناری ها حسودیم میشود که از من
شاعر ترند
کاش تخته سنگی بودم که خانه اش در اغوش دریاست یا
بنفشه ای که همیشه لب جوی را میبوسد ، کاش ستاره ای بودم در کنار مهتاب و یا خیابان ساکتی
که پیوسته خواب قدمهای تو را می بیند
کاش ترازویی برای اندازه گرفتن دلتنگی وجود
داشت ، کاش میتوانستی در رویاهایم بخوابی و در آرزوهایم
بیدار شوی... کاش بین لبهای من و نام عزیز تو هیچ فاصله
ای نبود....
"مـــــــن به دنبــــال کســـی میگـــــردم"

چشمهایش به صفای گل سرخ
دستهایش پلی از احساس است
من به دنبال کسی میگردم که سرانجام نگاهش آبیست
سینه اش داغ شقایق دارد
آسمان دل او مهتابیست
من به دنبال کسی میگردم در غروب چشمهای غم زده
در حریر خاطرات کودکی
در سکوت سربی ماتم زده
من به دنبال کسی میگردم در غروب غربت آیینه ها
در طلسم غصه های شاپرک
در تمام عقده ها و کینه ها
من به دنبال کسی میگردم عاشق بال کبوتر باشد
دستهای او چنان پروانه ای
روی گلهای معطر باشد
من به دنبال کسی میگردم موج در دریای عمرش بی قرار
اشکها در چشم او چون آیینه
عشق او تنها عبور از انتظار
من به دنبال کسی میگردم پاک و شفاف و زلال
چشم هایش منتظر
چون پرستوهای عاشق با دو بال
در طلــوع و در غــــــروب زندگــــی
در دو چشم اشک بار ابر جان
در بهار و در خزان خستگی
مـــــــن به دنبــــال کســـی میگـــــردم.....
بـــــدون اراده متولـــد می شویـــم،با حیـــــرت زندگــــی میکنیـــــــم و سپـــس بــا حســرت میمیریــــم،امــا آنچـــه کـــه هرگـــز فروغـش رنـگ فنــا نمی پذیـــرد دوستــی های پـــاک و بی آلایــش است...

زندگــي آرام است،مثـل آرامش يک خـــواب بلنــد.
زندگــي شيريـن است،مثـل شيريني يک روز قشنــگ
زندگــي رويايــي است،مـثل روياي يک کودک نـــاز،
زندگــي زيبــاست،مثـل زيبايي يک غنچه ي نـــاز،
زندگــي تک تک اين ساعتهــــاست،
زندگــي چرخش اين عقربــه هاست...
زندگــي راز دل مــادر،زندگي پينه ي دست پــدر...
زندگــي مـثل زمان در گذر است،زندگي آب رواني است روان ميگــذرد...
آنچـه تقدير من و توست همان ميگـــذرد.
خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال
از گذشته خود افسوس نخورند . . .
-:- بــــــهار 88 بر همــه ی شمــا مبــارک بــاد -:-
نمیدونم این روزا چرا آدمها از همدیگه فرار میکنن..!! نمیدونم چرا انقدر نسبت به همدیگه بی تفاوت شدن.. چطور میتونن نگران غم و غصه ی دیگری نباشن..!! چطور انقدر راحت از کنار بعضی مسایل عبور میکنن..!! چقدر شناختن آدما سخته...چقدر دوستی ها بی ارزش شدن... چقدر خودخواهیم..!
چقدر همه تنها شدن..!! چقدر دلها شکسته! چقدر زیادن آدمایی که خسته شدن از این زندگی..! چقدر زیادن آدمایی که بویی از انسانیت نبردن... کاش معنی انسانیت رو مفهمیدیم..!! کاش انقدر زود قضاوت نمیکردیم... کاش ارزش انسان رو میفمیدیم..کاش همه به این باور برسیم و بفهمیم که ارزش آدما به تیپ و سرمایه اشون نیست ، به زیبایی چهره اشون نیست ، به ظاهرشون نیست .
به پاکی قلبه ، به اندازه محبت ، اراده ، توکل ... ارزش آدما به بزرگی دلشونه !
به استقامتشونه(اینو یه دوست خوب گفت.. اون زودتر از من به این باور رسید.!)
کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد اي کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست اي کاش کلمه ي حقیقت آنقدر با لب ها صمیمی بود که براي بیان کردنش نیازي به شهامت نداشت..!!!
.................................................................
پ.ن: امروز من بودم و آسمون و یه جاده... نفهمیدم این چند ساعت چطور گذشت... چقدر آسمون امروز مهربون وآروم بود کلی باهاش حرف زدم... کاش آدما هم همیشه به مهربونیه امروز آسمون بودن... درسته که آسمون هم گاهی اوقات خشمگین میشه و همیشه آبی و مهربون نیست درست مثل دیروز..! اما خوب.. امروز آسمون برای من یه رنگ دیگه بود... مهربون تر از همیشه.. !
*دلم واسه بارون تنگ شده... همون بارونی که یه شب با اومدنش کلی به من آرامش بخشید..!
*کاش آسمون باز هم برای من بباره... درست مثل اونشب..!
عشق
واژه ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور ، بر صفحه ای از جنس نور نوشته میشود... 
یك سبد پر ز ستاره با ماست
روی یك سفره احساس
كه بین من و تو پیداست
قلب من سخت اسیر احساس
عشق تو
قطره اشكی است
كه از گوشه چشمت پیداست
روح تو یك گل سرخ تنهاست
حس من
چون یك موج
در تب و تاب دریاست
دستم از دوری دستت تنهاست
چشم تو
رنگ قشنگی است
كه در برگ درختان پیداست
آدما دل خوش ميکنن که تو اين دو روزه زندگي ميخوان همديگه رو بشناسن; اما تازه اون روزی که راه زندگيشون از هم جدا بشه ميفهمن که اين مدت فقط داشتن خودشون رو ميشناختن و بس!!
مي خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي و يک شب مهتابي باشه
مي خوام يه کاري بکنم شايد بگي دوسم داري
مي خوام يک حرفي بزنم که ديگه تنهام نزاري
مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببينم
کاشکي بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
کاش تو هواي عاشقي هميشه پيشم بموني
از تو کتاب زندگي حرفاي رنگي بخوني
حتي اگه دلت نخواد اسم تو . تو قلب منه
چهره ي تو يادم مياد وقتي که بارون مي زنه
امشب می خوام برای تو يه فال حافظ بگيرم
اگر که خوب درنيومد به احترامت بميرم
امشب مي خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکني ناز نگاتو بکشم
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي که من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها بري
وقتي که اينجا بموني
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلای مریمه
نگاهت را قاب مي گيرم...
در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگي مي بخشد.
امروز روز توست...روز تولد تو..
ღღღღღღღღღღღღღღღღღ ![]()
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
