تبليغاتX
..:: واژه هـــای خیــــــس ::..

..:: واژه هـــای خیــــــس ::..

Rainy Words

 

 - قبل از رسیدن پرپر شد

بغض کالی که در گلو کاشته بودم !

خالی و خمیده و یخ بسته -

می گذرند روزهایم !

ماتم ِ مرگ گرفته

مچاله و به سرفه افتاده

عزلت گزیده میان معبد تن ـ پیرمرد چروکیده ی احساس !

و تردید - ستبر و سرکش -

کوچه ی خیال را قرق کرده ست .

من ِ این روزها شبیه نیست -

نه به آنچه می شناختم

نه به آنچه می پنداشتم خواهد شد !

........

آنچنان خالیم که هیچگاه نبوده ام

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 10:15 توسط ღ یــاسی ღ| |

 

آری بایـــد زندگی را آنگونه که زندگـی به مـن وتـو میگویـد ،

با پيوستن به چراغ و آب و آئینه ... ادامه داد و نترسيـد .


و مــن نــیـــز ... !


باید معنـای واقعی حقیقت را نیـــز دریافت. ـ!

نه حقیقتی کـه سایه به سایه همراه مــن و توست !

من و تــو غافل از گذران عمـر و شنيدن تيك تاك زمــان !
 

 بدون شك در پـی بهترین هـا هستیــم !
 
بایـــد از خــود فاصله گرفت . ـ !

بايد خــواست . ! جور دیگر باید دیــد .ـ !

خواهی فهمید که زندگــي آن چيزي نيست كه تــو ميخواهي .

انتخاب بهترین راه تــو ، بهترین براي تنهايــي تــوست .ـ!

اصل حقیقتی ست كــه محيط بيرونـي و

دنياي خارج از تـو به تـــو نشان خواهــــد داد .

چشم هارا بايــد شست ، نبايد ترسيــد ،

 
 جور ديگر بايد ديد.! گاهــي برگشتن به عقب و مرور گذشتـــه اي

شايد شيرين شايد هم تلــخ ، كه همچـون سايه به دنبال توست

درسهـا به تو خواهــد داد...

به اميد آنكه هــر حركت تو هــــم در جستجوي واقعيت

بــه راهـي سپيدختم شود و عملكردت را طلايــي سازد .!

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 14:47 توسط ღ یــاسی ღ| |

 شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب..

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن!

شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه!

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که،

حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند،

 و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند

 
 تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند!

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند،
 
 اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسرشان ندارند!!
 
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر.

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت!

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط 
 
 مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد..
 
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند!

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته
 
 اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف!!
 
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن
 
 زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو دربيارن...
 
 شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن:
 
 به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند....
 
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن
 
اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن!

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري!

شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام!

 شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي..

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار!

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي!!

 شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن
 
 احمقانه، ابلهانه و ... است..

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي
 
 اما همسرتو نه...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن
 
مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه..!
 
 شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو
 
 دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و
 
از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.!

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت
 
 مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 23:50 توسط ღ یــاسی ღ| |

 

گاهی با وجود ازدحام نفس و نفس کنار گوشمون

  با وجود هجوم صدا

  همهمه ی این همه تپش،  باز احساس تنهایی می کنیم !

  انگار در خلائی دست و پا می زنیم که فقط

  تاریکی دارد و صدای مبهم کسانی که به  ظاهر همراه تواند اما ...

  گاهی آرزو می کنیم به جای این همه صدا ...

این همه فریاد ...

  این همه ادعای همراهی ...  فقط یه دل بود !!!

  یه دل خاموش که دو تا گوش داشت ،

  دو گوش شنوا و صبور

  بی هیچ زبانی برای ادعاهای تو خالی

 کنایه های جگر سوز !

 


  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 18:15 توسط ღ یــاسی ღ| |

 

دَلـو می اندازی...

اعماق ِ گود خاطراتت را بالا می کشی که چه ؟

سوزنبان قطار های رفته نباش !

دیروز را مجالی نیست،

پاسدار دمی باش - که هست

بیا لایق باشیم

باور کن

فردا آنگونه زاده می شود که لیاقت ماست ...!!


 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 21:34 توسط ღ یــاسی ღ| |

 

 

ر لبم قفل است و بر دل رازها

 

لب خموش و دل پر از آوازها"

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 0:45 توسط ღ یــاسی ღ| |

برگ دیگری است از دفتر نیمه شبهای غریب و تنهای من . . .

کنار پنجره دراز کشیده ام .... نگاهم با ماه از دردهایی

میگوید که جز خدا ، ماه و من، کس دیگری نمیتواند حتی گوشه ای از آن را درک کند

زمزمه ی محزونی جای همه ی لالایی هایی که از خاطرم رفته را پر میکند

کودکی ام را به دنیای مدرن فروخته ام ! باران چشمهایم بی مهابا میبارد....

حالا ماه پشت ابرها پنهان شده است ، شاید در گوش ستاره ها از

منو این شبها و این واژه های خیس میگوید ...

عجیب با دنیا غریبی میکنم ، دنیایی که از لحظه ی پذیرفتن من در بطن خویش

مرا آماج تنهایی قرار داده است .

چه زیبا بود روزی که حس کردم دنیا به پایم افتاده است

وشعله ی فانوس های ایوان ذهنم جان گرفتند ...!

اما دنیا هنوز از پا ننشسته است ... هنوز هم دشنه هایی به تن خسته ام میزند،

گویی فانوس های ایوان ذهنم بار دیگر جان باختند....


نیمه شب غریبیست ، باز منم و یک اتاق  تاریک و خلوتی بارانی ...

یادم آمد ترس از آن همه تفاوت .... ترسی که او هیچگاه دلیل آن را درک نکرد!

و آنقدر می نویسم و می نویسم  تا خواب بر چشمهایم غالب شود

و شبیخون این واگویه های  غریب در من آرام گیرد.

هرچند تا صبح کابوس ها تنهایم نمیگذارند....

 *********************************

از هم پاییز و من بی صبرانه منتظر باران زیبایش....!

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 0:38 توسط ღ یــاسی ღ| |

 

گاهی که صبرم سر می رود و تهی می شوم از تمام کلمات لبریز ،

باز سوزن ناله هایم گیر می کند روی تن زندگی ،

خراش می دهد یا نه ، نمی دانم !

همینکه این بغض خاموش پیچش گلویم را نمی دراند ،

همینکه هنوز هستم .. .

خیال می کنم زندگی هنوز هم مشغول مداراست !

اما خدایی در این نزدیکی ست .. پای درخت کاج

خاطرت هست

به همین خاطره ها دلخوشم .

*********************

 *پ.ن : انگار حواس خدا هست، جمع تر از همیشه . . .

 *"عید فطر مبارک"


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 22:33 توسط ღ یــاسی ღ| |

 دیروز داشتم پست های چند سال پیش رو مرور میکردم...

چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم... چه خاطراتی!

یه آپ گذاشته بودم در رابطه با شبای قدر , رسیدم به کامنت مرضیه....

نمیدونم چرا هوس کردم همینو بذارم برای آپ !

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 18:53 توسط ღ یــاسی ღ| |

ایوان نگاهش خانه ی غروب است

و خالی ِ صحن لبخند چشمانش را , اشک دخیل بسته اند

هوای دلش آنچنان مسموم است , آنچنان که زبان این کلمات !

ایستاده در سکون , لنگ - لنگ ِ ثانیه می شمارد

سرگردان است, چون شایعه !

مضطرب است، دلتنگ است

و بی شباهت نیست به من... !

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 0:38 توسط ღ یــاسی ღ| |

Design By : Yasi