|
حقیقت و میخوام بگم ، به آخر خط رسیدم حتی واسه عاشق شدن ، دور خودم خط کشیدم تنها دلیل بودنم ، شوق هوای رفتنه مثل همیشه همدمم ، یه کاغذ و یه قلمه اینروزا کار من شده ، به همه چیز شک بکنم دلم میخواد تنها باشم ، با غصه هام سر بکنم شعرام همش پر از غمه ، شاید به خاطر جفاست کاشکی منو خط نمیزد ، این روزگار چه بی وفاست بهتره دردم و نگم ، چه فایده داره بی دواست چاره درد من فقط ، یه جورایی دست خداست حال و هوام که ابریه ، فقط مال دلتنگیه آخرشم نفهمیدیم ، این روزگار چه رنگیه خیلی بده تو زندگی ، به ته بن بست برسی بدتر از اون ولی اینه ، به اونکه میخوای نرسی چه فایده داره زندگی ، وقتی دلت پر از غمه بازم خوبه که با غمها ، عمر آدم خیلی کمه شعر منم تموم شده ، اما هنوز دلم پره واسم یه کم دعا بکن ، تو رو خدا یادت نره ღ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 12:30 توسط یـــاسی |
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیرپاستوریزه و سارو سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد. مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش ” بول بول بول بول” می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت.! الهی کف شامپو توسر و چشت بره! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت! خانوم مادر و آقای پدر هنگام دعوا ، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین ، ، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست! آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا “پووووووف” می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعداٌ شرمندتون نشم. ღ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 21:46 توسط نجمه |
سلام به همه ی دوستای گل خودم
ღ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 16:21 توسط یـــاسی |
بي تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم ღ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 17:18 توسط یـــاسی |
|