قطره دلش دریا می خواست,خیلی وقت بودکه به خدا گفته بود. هربار خدا می گفت: از قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت , قطره ایستاد و منجمد شد , قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت. هر بار چیز تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست , روز دریا شدن . و خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را.روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت آری هست.قطره گفت:پس من آن را می خواهم. بزرگترین را , بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است, آدم عاشق بود, دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی آن بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. وقتی قطره از عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی, چون که عکس من در اشک عاشق است.
ღ
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 23:38 توسط نجمه
|
اگه آبي اگه سرخي
واسه ما رنگه سياهي
آسمون ستاره هات كو
رنگ تو رنگ تباهي
توي لحظه هاي غربت
مگه ما رو نمي بيني
به خيالم كه هميشه
مثل ما تو بي پناهي
مي دوني من خيلي تنهام
مثل ماهي توي شيشه
چشم من غرق نيازه
باروني باشه هميشه
دلم از زندگي خونه
نگو دنيا مهربونه
دلي كه زندوني باشه
عمرش از نسل خزونه
عمريه تو غربت ما
همه چيز رنگشو باخته
غصه و غم تو دل ما
خونه كاهگلي ساخته
خونه اي كه توي باغچش
مردن گلاشو ديده
توي بغض هر قناري
شنيده شكوه زياده
آسمون اينارو مي گم
كه بدوني پر دردم
توی اوج آسمونت
مثل اون ابراي سردم
****
ღ
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 11:2 توسط یـــاسی
|