|
پيرمردي صبح زود از خانه اش بيرون آمد.پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد كه ناگهان يك ماشين به او زد.مردم دورش جمع شدند و او را به بيمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها ،پرستاران به او گفتند كه آماده عكسبرداري از استخوان ها بشود .پيرمرد در فكر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:كه عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست. پرستاران سعي در قانع كردن او داشتند ولي موفق نشدند .براي همين از او دليل عجله اش را پرسيدند. پيرمرد گفت:زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!پرستاري به او گفت:شما نگران نباشيد.ما به او خبر مي دهيم.كه امروز ديرتر مي رسيد. پيرمرد جواب داد:متاسفم.او بيماري فراموشي دارد و متوجه چيزي نخواهد شد و حتي مرا نمي شناسد. پرستارها با تعجب پرسيدند:پس چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد در حالي كه او شما را نمي شناسد؟ پيرمرد با صداي غمگين و آرام گفت:اما من كه مي دانم او چه كسي است. ღ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 23:30 توسط نجمه |
چنان مبهوت گذران زندگی ام که گویی کاری جز نگریستن نمی دانم ، آنقدر متحیرم که گاه گویی فراموش می کنم باید زیست ، باید بود ، به خداییش قسم ! دلم برای تحمل کوچک است ... به بزرگیش قسم ! دلم برای تحمل بی طاقت است ... به خودش - که تنها او می داند و بس - قسم ! دلم محزون و مردد و مبهوت است ، دلم شکسته است ... آن هم نه از آن شکستن های ساده و بچگانه ... غریبانه و پر درد و ساکت وساکت و ساکت شکسته است ، از او فقط قطره ای مانده ، - از برکه کوچک و حقیر ساکت دلم فقط قطره ای مانده - که نگاهش تنها به لطف و بی کرانگی دریاست ، و تنها او را می بیند ، و می داند جز دریا هیچ کس او را نمی فهمد. خدای من ! صدای من دل شکسته را می شنوی ؟ التماست کنم یک نظر به قطره حقیرت می اندازی ؟ من دعا بخوانم تو اجابت می کنی ؟ فریادت می زنم ، با همه وجود ، با همان یک قطره باقی مانده از هستی ام ... فریادت می زنم و تنها از تو می خواهم ، که خواستن از کسی جز تو جایز نیست ... خدای من ! آنقدر می خوانمت تا اجابت کنی مرا ...
ღ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 22:35 توسط یـــاسی |
مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد،یک نفر هست که اینجابین آدم هایی،که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشدو کمی،دلش از تو دلگیر است.
مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشدیک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند،هر کجا هستی به سلامت باشی و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشدیک نفر هست که دنیایش را،همه هستی و رویایش را ،به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...
مهربانم ای خوب!
یک نفر هست که با تو تک و تنها با توپر اندیشه و شعر است و شعورپر احساس و خیال است و سرور مهربانم این بار یاد قلبت باشدیک نفر هست که با تو،به خداوند جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح گو.نه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسدو دعا میکند این بار با دلی سبز و پر از آرامش،راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی.
نجمه
ღ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 22:22 توسط یـــاسی |
خداي هميشه مهربانم به پاس تمام بزرگواري ها و نعمت هايت ، من هم قول مي دهم که تمام سعي ام را بکنم تا به بهترين و زيباترين شکل ممکن زندگي کنم :اميدوار ، پر تلاش ، شاد ، صميمي و سبز... پس هر لحظه تکرار مي کنم : امسال ، سال خوشبختي من است..!
مثـــل ماهـــی زنــــده مثــــل ســـبزه زیبـــا مثـــــل سـمنــو شــیریــن مثـــل سمبـــل خوشبـــو مثـــل ســیـــب خـوشـرنـــگ و مثـــل ســکه بــا ارزش باشــید. ღ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 0:18 توسط یـــاسی |
|