|
باز میابم خود را در آینه ی بی رنگ فردا
چشمانم خسته تر ز وجودم.... سخن ها دارد نگاهم که یارای بیانش را ندارد لب هایم... و می تابد تار تنهایی میان پودِ ترسم و من درمانده و بی تاب سراسر فریاد و عصیان و خاکستر ابر خاموشی وجودم را فرا می گیرد دلم تنگ است... تو می دانی چرا این شب اینقدر تاریک است؟..!! ღ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 21:14 توسط یـــاسی |
چند روزیست که سخت تلخ اندیشه ام... سخت دلتنگم ، دلتنگ آنچه بودم ، آنچه بر من گذشت.. آنچه که حتی یاد اوردنش ، همان حس شیرین ابتدایی را برایم تداعی می کند... این تابستان هم چقدر به درازا کشیده شده است.. هر روزش تکرار دیروزش است و بس. اما باز جای خوشحالیست که در پس این تابستان گرم و طولانی... بالاخره فرا خواهد رسید... انتظارم به پایان خواهد رسید... انتظاری طولانی... لحظه شماری میکنم برای رسیدن به روزهایی که امید دارم با رسیدنشان تلخی هایم را از من برای مدتی ، هر چند کوتاه دور کند و یا با بارش باران تسکینی باشد برای دلتنگی هایم... دلتنگ پاییزم... پاییزی به یاد ماندنی و از آن پس با اهمیت تر " باران پاییزی " ღ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 13:58 توسط یـــاسی |
دلتنگ باران پاییزی هستم ، همان بارانی که در زیرش چتر هیچ جایگاهی ندارد... " چترها را باید بست زیر باران باید رفت... دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست..." هنوز هم منتظرم... نمیدانم چرا انتظارم به سر نمی آید.؟! دلم تنگ است .. دلتنگ برخورد قطرات باران بر سرورویم که هرچه با شتاب تر باشد.، دوست داشتنی تر و به یاد ماندنی تر... که بشود بخشی از خاطراتم... قطرات پاکی که با بارش خود آرامشی بس عمیق و دلنشین به من دهد. اما... ابهامی در گفته ام دارم. به راستی چرا این باران دوست داشتنی و پاک برای من و شاید چند تن دیگر زیبا بنماید و در مقابل برای کسانی ضرباتی سخت بر روح و خاطرشان؟ مگر آنها با من چه فرقی میکنند؟ آن ها در باران چه میبینند که از دید من پنهان است ؟ یعنی من اینقدر کوردلم ؟! چرا با بارش باران بی تاب میشوند و دل نگران ؟ از چند تن از آنها این سوال را می پرسم تا شاید جوابی بیابم ، اما دریغ از یک کلام ... با دیدنم روی خود را برمیگردانند و می گریند.. خدایا این چه حکمتیست؟ آن ها با من چه فرقی دارند؟ من هم زیر همان بارانی ام که آن ها ایستاده اند ، بر من هم همان قطراتی می بارد که بر آن ها... من هم زیر همان آسمان سرخ و برافروخته ام که آن ها ایستاده و بی تابند ، پس این تفاوت برای چیست...؟!!
ღ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 16:58 توسط یـــاسی |
|