|
من آفتاب اندیشه را به سرزمین عشق خواهم کشاند من ستاره امید را در دل پرمهرت خواهم نشاند و خواهم نوشت: ....دوستت دارم
شب که میشود خدا چراغ ماه را روشن میکند تا من در حضور چشمهای کنجکاو ستاره ها برای تو نامه بنویسم کاغذم برگهای درختان است و مدادم شاخه ای ترد و تازه شب که میشود خیال تو در اتاقم راه میرود و همه اشیا جان میگیرند.پروانه های خشکیده بال زنان از دفترچه ام بیرون میایند، پرده ها از شیشه ها هم شفاف تر میشوند و من میتوانم خودم را در همه اینه های ناشناس تماشا کنم گاهی حتی یک کلمه هم ندارم که برایت شعر بگویم و گاهی هزاران کلمه در دستان من است اما باز نمیدانم چه بسرایم که شایسته تو باشد ... آنوقت به قناری ها حسودیم میشود که از من شاعر ترند کاش تخته سنگی بودم که خانه اش در اغوش دریاست یا بنفشه ای که همیشه لب جوی را میبوسد ، کاش ستاره ای بودم در کنار مهتاب و یا خیابان ساکتی که پیوسته خواب قدمهای تو را می بیند کاش ترازویی برای اندازه گرفتن دلتنگی وجود داشت ، کاش میتوانستی در رویاهایم بخوابی و در آرزوهایم بیدار شوی... کاش بین لبهای من و نام عزیز تو هیچ فاصله ای نبود.... ღ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 21:52 توسط یـــاسی |
|