برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی
یا گلویش را با آن بشکافی ، پرهایش را بزن... خاطره پریدن با او کاری میکند
که خودش را به اعماق دره ها پرت کند..!
نمی دونم از کیه... گاهی انقدر به این پرنده حس نزدیکی پیدا میکنم که فکر میکنم خودمم.!!
حست به این پرنده چیه؟!
ღ
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 20:31 توسط ღ یاس ღ
|
منم ميدونم که روزهاي آفتابي زيبا هستن و بهار فصله قشنگيه...
اما اگه روز هاي سرد و باروني و فصول خاکستري و يخ زده نباشن که ديگه اين زیباییها اينجور خودنمايي نميکنن!
شايد شكست هست که به موفقيت معنا ميده ; نا اميدي اگه نبود که ديگه اميد مفهومی نداشت!
اگه از من بپرسي ميگم هر بادي که از ريشه درت نياره ريشت رو محكم تر میکنه...اما اين وسط يه چيزي هست که بد جور ميتونه دل آدما رو بسوزونه...
مي دوني چه قدر سخته که روزها به انتظار بهار پشت شيشه نشسته باشي
و یکدفعه "ناخونده" پاییزمهمون لحظه هات بشه؟
ღ
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 0:58 توسط ღ یاس ღ
|

خوشبختی: این واژه رویایی.
خوشبختی: شوق رفتن و امید رسیدن.
خوشبختی: سرآغاز این کلام.
میدونی... خوشبخت اونیکه به خوشبختی فکر نمی کنه...
سالهای سال پرنده خوشبختی سر شاخه زندگیت میشینه و زیبایی لحظه ها رو دو چندان میکنه
, تو هم سرمست از همه داشته هات..
. شاد... خوشبخت... مغرور...
اما بازی روزگارچه بالاو پاینی داره...
عادت می کنیم به داشته ها و حسرت اونچه روکه نداریم رومی خوریم,
اونچه روکه نمی شنا سیم و نمیدونیم...
میریم ... میریم که رها بشیم, خوشبخت بشیم, میریم و خیلی چیزها رو جا میذاریم ,
خیلی ها رو فراموش می کنیم .... باور نمی کنیم, عاشق نمی مونیم, دل می کنیم....
اما همین که پرنده خوشبختی از سر شاخه آرزوهامون پر بکشه,
تازه حس می کنیم که جای اون آواز زیبا, بدجوری توی لحظه هامون خالی مونده...
راستی پرنده کوچک خوشبختی در کجای این راه انتظار رسیدمون رو می کشه؟
ღ
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 1:35 توسط ღ یاس ღ
|