تبليغاتX
..:: واژه هـــای خیــــــس ::..

..:: واژه هـــای خیــــــس ::..

  

هوس کوچ به سرم زده... شايد هم هجرت، نمي دانم..! از اين بي دلي ها خسته شدم... دستانم را
به دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان، ديوانگي هم عالمي دارد...!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 22:45 توسط ღ یاس ღ |


 باور کن ماههاست زیباترین جملات را

 برای امروز کنار میگذارم...

  امشب اما همه ی جملات فرار کرده اند 

همینطور بی وزن  و بی هوا آمدم بگویم :

 " تــــولد قشنگت مبــــارک "

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 21:15 توسط ღ یاس ღ


دالان به دالان می دوم ذهن را
در خاکستری نمناک فرو رفته فکر !
سکوت بر من ماسیده ,
مخروبه ای تاریک را می مانم
با دیوارهای بلند و شمعدان های بی شمع
صومعه ای نمور و چسبناک
گویی از ازل در عدم مرده ام !
حروف ربط را گم کرده ام
عدن فروخته و آواره ...
چه ترکیب تلخی ...!
شب شده ام ,
واژه در من می میرد !
دالان به دالان می دوم ...

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 11:10 توسط ღ یاس ღ |


حرفی از الفبا گم شده است ....
تهی ام ...
از « ت » بیزارم !!!
از هرچه تکرار و تکرار شدنیست !
حرف من گم شده است ...
میان این همه واژه ... نمی دانم حرف من با
« سین » شروع می شد ؟
با « عین » ؟؟؟؟
« طا » ... « ب » .... ؟!!!
حرف من بینواست ... هجایی خاموش
سطر سطر کتابم را گشتم ...
کتاب زندگی من حرف دل نداشت ...
حرف من گم شده است ...
نمی دانم کجا ؟ از کی ؟ ...
از « ت » بیزارم ... از تردید ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 22:23 توسط ღ یاس ღ |


 

تنها در بی چراغی شب ها مانده ام
  دست هایم  تهیست٬ در برگریز سرد لحظه هایم
همۀ ستاره هایم در جشن تاریکی تنهایی ام دعوت شده اند
در ظلمت شب روشنی ماهم نیست
  
           مشت من ساقۀ خشک وجودم را می فشارد 

لحظه هایم از طنین ریزش ستاره هایم می نوازد  
صدای نفس هایم با طرح تنهایی ام آمیخته است
قطره های ستاره در تاریکی درونم می درخشد
ماه من     
تو که از بیراهۀ لحظه ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی
شبم را با وجودت مهتابی کن
همۀ تپش هایم از آن تو باد
ماه شب های تاریک من

میبینی برگریز سرد ستاره هایم را؟؟
دستم را به سراسر شب کشیده ام
آهنگ مه آلود تاریکیم نیایش تو را گم کرده است 
بی چراغی شب هایم
بستر خاکی غربت هایم
  در جست جوی توست
  در عصیانی پیکرم شعلۀ گمشده تو را میجویم
ماه من شبم را مهتابی کن...

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 23:35 توسط ღ یاس ღ |


 

مدتهاست هیبت این واژه های حجیم ما را گرفته !
سادگی را مرده ایم ...
رسم خوشایندی بود ، حیف !
پیشترها ، دستان نیایش بلندتر بود ، صداقت صداها ، رساتر
حالا برای هرچه خوبی و زیبایی ، ناچار ، می نویسیم " بود " !!
......
نمی دانم چند دست دیگر از سر نا امیدی ،
زانوی غصه به آغوش می فشرند !
چند آسمان ، غروب که می شود یاد این تکراری ترین غم ...
یاد " مرگ سادگی " می افتند !
حرف هایمان را جامه ی پر طمطراق پوشانده ایم که چه ؟!
این همه رنگ ... کی کدر شدیم ؟؟؟
......

با این همه باز ...
کورسویی ، بیدِ باغچه ی دل را می لرزاند !
امید را با کوک بزرگی به زندگی دوخته ام
شاید دوباره سحری با طلوع سادگی ها آغاز شد ...
با لبخند پیر خورشید !!

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 0:15 توسط ღ یاس ღ |


برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی
یا گلویش را با آن بشکافی ، پرهایش را بزن... خاطره پریدن با او کاری میکند
که خودش را به اعماق دره ها پرت کند..!

نمی دونم از کیه... گاهی انقدر به این پرنده حس نزدیکی پیدا میکنم که فکر میکنم خودمم.!!

حست به این پرنده چیه؟!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 20:31 توسط ღ یاس ღ |


 

 

منم ميدونم که روزهاي آفتابي زيبا هستن و بهار فصله قشنگيه...
اما اگه روز هاي سرد و باروني و فصول خاکستري و يخ زده نباشن که ديگه اين زیباییها اينجور خودنمايي
نميکنن!
شايد شكست هست که به موفقيت معنا ميده ; نا اميدي اگه نبود که ديگه اميد مفهومی نداشت!
اگه از من بپرسي ميگم هر بادي که از ريشه درت نياره ريشت رو محكم تر میکنه..
.اما اين وسط يه چيزي
هست که بد جور ميتونه دل آدما رو بسوزونه...
مي دوني چه قدر سخته که روزها به انتظار بهار پشت شيشه نشسته باشي

 و یکدفعه "ناخونده" پاییزمهمون لحظه هات بشه؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 0:58 توسط ღ یاس ღ |


                             

                               

 خوشبختی: این واژه رویایی.

خوشبختی: شوق رفتن و امید رسیدن.

خوشبختی: سرآغاز این کلام.

میدونی... خوشبخت اونیکه به خوشبختی فکر نمی کنه...

سالهای سال پرنده خوشبختی سر شاخه زندگیت میشینه و زیبایی لحظه ها رو دو چندان میکنه
, تو هم سرمست از همه داشته هات..
. شاد... خوشبخت... مغرور...
اما بازی روزگارچه بالاو پاینی داره...
عادت می کنیم به داشته ها و حسرت اونچه روکه نداریم رومی خوریم,
اونچه روکه نمی شنا سیم و نمیدونیم...

میریم ... میریم که رها بشیم, خوشبخت بشیم, میریم و خیلی چیزها رو جا میذاریم ,
خیلی ها رو فراموش می کنیم .... باور نمی کنیم, عاشق نمی مونیم, دل می کنیم....

اما همین که پرنده خوشبختی از سر شاخه آرزوهامون پر بکشه,
تازه حس می کنیم که جای اون آواز زیبا, بدجوری توی لحظه هامون خالی مونده...

راستی پرنده کوچک خوشبختی در کجای این راه انتظار رسیدمون رو می کشه؟

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 1:35 توسط ღ یاس ღ |


  

من آفتاب اندیشه را به سرزمین عشق خواهم کشاند

 من ستاره امید را در دل پرمهرت خواهم نشاند و خواهم نوشت:

....دوستت دارم

 

 

شب که میشود خدا چراغ ماه را روشن میکند تا من در

حضور چشمهای کنجکاو ستاره ها برای تو نامه بنویسم

کاغذم برگهای درختان است و مدادم شاخه ای ترد و تازه

شب که میشود خیال تو در اتاقم راه میرود و همه اشیا جان

میگیرند.پروانه های خشکیده بال زنان از دفترچه ام بیرون میایند، پرده ها از شیشه ها هم شفاف تر میشوند و من میتوانم

خودم را در همه اینه های ناشناس تماشا کنم

گاهی حتی یک کلمه هم ندارم که برایت شعر بگویم و گاهی

هزاران کلمه در دستان من است اما باز نمیدانم چه بسرایم که

شایسته تو باشد ... آنوقت به قناری ها حسودیم میشود که از من

شاعر ترند

کاش تخته سنگی بودم که خانه اش در اغوش دریاست یا

بنفشه ای که همیشه لب جوی را میبوسد ، کاش ستاره ای بودم در کنار مهتاب و یا خیابان ساکتی

که پیوسته خواب قدمهای تو را می بیند

کاش ترازویی برای اندازه گرفتن دلتنگی وجود

داشت ، کاش میتوانستی در رویاهایم بخوابی و در آرزوهایم

بیدار شوی... کاش بین لبهای من و نام عزیز تو هیچ فاصله

ای نبود....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 21:52 توسط ღ یاس ღ |


 

 

من به دنبال کسی میگردم که دلش چون یاس است

چشمهایش به صفای گل سرخ
دستهایش پلی از احساس است


من به دنبال کسی میگردم که سرانجام نگاهش آبیست


سینه اش داغ شقایق دارد
آسمان دل او مهتابیست


من به دنبال کسی میگردم در غروب چشمهای غم زده


در حریر خاطرات کودکی
در سکوت سربی ماتم زده


من به دنبال کسی میگردم در غروب غربت آیینه ها


در طلسم غصه های شاپرک
در تمام عقده ها و کینه ها


من به دنبال کسی میگردم عاشق بال کبوتر باشد


دستهای او چنان پروانه ای
روی گلهای معطر باشد


من به دنبال کسی میگردم موج در دریای عمرش بی قرار


اشکها در چشم او چون آیینه
عشق او تنها عبور از انتظار


من به دنبال کسی میگردم پاک و شفاف و زلال


چشم هایش منتظر
چون پرستوهای عاشق با دو بال


در طلــوع و در غــــــروب زندگــــی


در دو چشم اشک بار ابر جان
در بهار و در خزان خستگی


مـــــــن به دنبــــال کســـی میگـــــردم.....

                                                                                                   

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 22:24 توسط ღ یاس ღ |


 

بـــــدون اراده متولـــد می شویـــم،با حیـــــرت زندگــــی میکنیـــــــم و سپـــس بــا حســرت میمیریــــم،امــا آنچـــه کـــه هرگـــز فروغـش رنـگ فنــا نمی پذیـــرد دوستــی های پـــاک و بی آلایــش است...

 

زندگــي آرام است،مثـل آرامش يک خـــواب بلنــد.

زندگــي شيريـن است،مثـل شيريني يک روز قشنــگ

زندگــي رويايــي است،مـثل روياي يک کودک نـــاز،

زندگــي زيبــاست،مثـل زيبايي يک غنچه ي نـــاز،

زندگــي تک تک اين ساعتهــــاست،

زندگــي چرخش اين عقربــه هاست...

زندگــي راز دل مــادر،زندگي پينه ي دست پــدر...

زندگــي مـثل زمان در گذر است،زندگي آب رواني است روان مي‌گــذرد...

آنچـه تقدير من و توست همان مي‌گـــذرد.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 1:34 توسط ღ یاس ღ |


با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد..!

                

                      

خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال

از گذشته خود افسوس نخورند . . .

                                                      

-:- بــــــهار 88 بر همــه ی شمــا مبــارک بــاد -:-


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 21:28 توسط ღ یاس ღ |


نمیدونم این روزا چرا آدمها از همدیگه فرار میکنن..!! نمیدونم چرا انقدر نسبت به همدیگه بی تفاوت شدن.. چطور میتونن نگران غم و غصه ی دیگری نباشن..!! چطور انقدر راحت از کنار بعضی مسایل عبور میکنن..!! چقدر شناختن آدما سخته...چقدر دوستی ها بی ارزش شدن... چقدر خودخواهیم..!

چقدر همه تنها شدن..!! چقدر دلها شکسته! چقدر زیادن آدمایی که خسته شدن از این زندگی..! چقدر زیادن آدمایی که بویی از انسانیت نبردن... کاش معنی انسانیت رو مفهمیدیم..!! کاش انقدر زود قضاوت نمیکردیم... کاش ارزش انسان رو میفمیدیم..کاش همه به این باور برسیم و بفهمیم که ارزش آدما به تیپ و سرمایه اشون نیست ، به زیبایی چهره اشون نیست ، به ظاهرشون نیست .

به پاکی قلبه ، به اندازه محبت ، اراده ، توکل ... ارزش آدما به بزرگی دلشونه !

به استقامتشونه(اینو یه دوست خوب گفت.. اون زودتر از من به این باور رسید.!)


کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد اي کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست اي کاش کلمه ي حقیقت آنقدر با لب ها صمیمی بود که براي بیان کردنش نیازي به شهامت نداشت..!!!

.................................................................

پ.ن: امروز من بودم و آسمون و یه جاده... نفهمیدم این چند ساعت چطور گذشت... چقدر آسمون امروز مهربون وآروم بود کلی باهاش حرف زدم... کاش آدما هم همیشه به مهربونیه امروز آسمون بودن... درسته که آسمون هم گاهی اوقات خشمگین میشه و همیشه آبی و مهربون نیست درست مثل دیروز..! اما خوب.. امروز آسمون برای من یه رنگ دیگه بود... مهربون تر از همیشه.. !

*دلم واسه بارون تنگ شده... همون بارونی که یه شب با اومدنش کلی به من آرامش بخشید..!

*کاش آسمون باز هم برای من بباره... درست مثل اونشب..!

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 23:21 توسط ღ یاس ღ |


 

عشق واژه ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور ، بر صفحه ای از جنس نور نوشته میشود...         

         

یك سبد پر ز ستاره با ماست

روی یك سفره احساس

كه بین من و تو پیداست

قلب من سخت اسیر احساس

عشق تو

قطره اشكی است

كه از گوشه چشمت پیداست

روح تو یك گل سرخ تنهاست

حس من

چون یك موج

در تب و تاب دریاست

دستم از دوری دستت تنهاست

چشم تو

رنگ قشنگی است

كه در برگ درختان پیداست

         

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 15:54 توسط ღ یاس ღ |


 

آدما دل خوش ميکنن که تو اين دو روزه زندگي ميخوان همديگه رو بشناسن; اما تازه اون روزی که راه زندگيشون از هم جدا بشه ميفهمن که اين مدت فقط داشتن خودشون رو ميشناختن و بس!!


ای كاش ميفهميدن در کنار هم بودن يعني " باور کردن " ; نه شناختن!

اين فرصتها از دست ميرن و در پايان راه ما ميمونيم و باورهامون. چه زشت, چه زيبا, اين همه اون چيزيست که از گذر پرشتاب روزها برامون باقی ميمونه...

آخر همه اين فرازو نشيب ها فقط اون هايی در "خاطرمون" و در "کنارمون" باقی ميمونن که باورشون کرديم :
...!همون جوری که بودن, ما فقط " باور" کردیم

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 10:56 توسط ღ یاس ღ |


        

 

               مي خوام یه قصری بسازم             پنجره هاش آبي باشه     

                من باشم و تو باشي و                    يک شب مهتابي باشه

               مي خوام يه کاري بکنم                  شايد بگي دوسم داري

             مي خوام يک حرفي بزنم                 که ديگه تنهام نزاري

                  مي خوام برات از آسمون                   ياساي خوشبو بچينم

                مي خوام شبا عکس تو رو                تو خواب گل ها ببينم

               کاشکي بدوني چشمات و                به صد تا دنيا نمي دم

                يه موج گيسوي تو رو                         به صد تا دريا نمي دم

                  کاش تو هواي عاشقي                   هميشه پيشم بموني

                از تو کتاب زندگي                          حرفاي رنگي بخوني

                   حتي اگه دلت نخواد                          اسم تو . تو قلب منه

                     چهره ي تو يادم مياد                         وقتي که بارون مي زنه

               امشب می خوام برای تو                          يه فال حافظ بگيرم

                   اگر که خوب درنيومد                           به احترامت بميرم

                     امشب مي خوام رو آسمون                عکس چشات رو بکشم

                        اگر نگاهم نکني                             ناز نگاتو بکشم

                     مي خوام تو رو قسم بدم                    به جون هر چي عاشقه

                  به جون هر چي قلب صاف                        رنگ گل شقايقه

                     يه وقتي که من نبودم                          بي خبر از اينجا نري

                       بدون يه خداحافظي                           پر نزني تنها بري

             وقتي که اينجا بموني                  

            بارون قشنگ و نم نمه                 

            هوای رفتن که کنی             

                                  مرگ گلای مریمه                                     

                                                          

 

پ.ن: عمرتون صد شب یلدا دلتون قد یه دریا توی این شب های سرما یادتون
همیشه با ما
                                    یلداتون گرم و خوش

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 17:36 توسط ღ یاس ღ |


        


نگاهت را قاب مي گيرم...

در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگي مي بخشد.

امروز روز توست...روز تولد تو..

  ღღღღღღღღღღღღღღღღღ 


چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!

         

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 23:30 توسط ღ یاس ღ |


             

آلبوم خاطرات را در دفتر ذهنم ورق می زنم روی هربرگ از نوشته های دلم بوی یاس هایی که عطرنگاه تو به آن می بخشید به مشام می رسد.

هنوزهم غربت نگاهت گوشه ی حاشیه اش به چشم می خوردحتی ...حالا....

یاد آن لبخندهایی که لبهایت را روشنی می داد به خیر!

یاد آن نگاه شیرین که عشق را هجی می کرد

یاد آن لحظه های پرهراس که با بودن با هم رویشان را کم می کردیم!

                                                      یادش بخیر!

یادت هست!

همیشه می گفتم ازفردا می ترسم  تو می گفتی فردا که ترس نداره فردا هم مثل امروز، من می گفتم اما من می ترسم اگه فردا بدون هم موندیم چی؟

اون وقت تومی خندیدی ومی گفتی نترس فردا باهم میشینیم به خاطرات امروزمون می خندیم!

فردا آمد ... تورفتی ... بی من ... ومن امروز کنار خاطرات بدون تو ...می گریم ...

         

        

امشب هم مثل ستاره ها

                               می درخشی

                                              زیباترین!

زیباترین ستاره ای!

                     پرنورمن!

عاشقترین بهانه ای!

                    سکوت من!

   آسمان با همه ی وسعتش تقدیم

                                       چشمک های دل فریب

                  نقره ای تو باد!

                                        ستاره ی قشنگ من!

      

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 22:15 توسط ღ یاس ღ |



وقتی باران می بارد با همین قلب عاشق ، بدون هیچ چتر و سرپناهی در زیر آن قدم میزنم...
وقتی باران می بارد یاد و خاطرات در کنار تو بودن در دلم زنده می شود...
باران را دوست دارم زیرا تو را در آن لحظه حس میکنم...
عاشق بارانم ، زیرا عاشق قلب مهربان تو هستم...
باران به لطافت دستان گرم توست ...
صدای نم نم باران مرا به یاد صدای مهربان تو می اندازد...
وقتی باران می آید ، احساس میکنم در کنارمی ...
احساس میکنم دستان گرمت درون دستهای من است و با هم قدم میزنیم در زیر قطره های مهربان باران ...
بیا تا لحظه های بارانی را با حضور در کنار هم عاشقانه کنیم....
بیا تا مثل باران شویم ، همان بارانی که عاشقانه بر روی درختان می بارد و آنها را تازه میکند...
وقتی باران می بارد ، دلم میخواهد تا آخرین قطره اش در زیر آن بمانم !
بمانم و به تو فکر کنم ، به لحظه های زیبای با تو بودن بیندیشم!
 ببار باران..لطافتت مرا به یاد گرمی و لطافت دستان او می اندازد
ببار ای باران ...
ببار تا من نیز همراه با تو ببارم...

پ.ن :  دلم واسه قدم زدن زیر بارون تنگ شده...!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 15:17 توسط ღ یاس ღ |


     

ببار بر من اي باران
ببار بر من
غصه هايم را بشوي
و نگاهم را با خود به دشتها ببر
و صدايم را در گوش او بپيچان
ببار بر من و به سوي او برو
و برايش بگو از من ، از دوريش
از تنهاييم....
صدايم را ....
كه او را فرياد ميزند به گوشش برسان و صدايي كه سرود
عشق او رابرايم نجوا ميكند برايم بياور
اي باران  اي معشوق آسمان
چگونه است كه صداي بغضت را برايم مياوري و بر جانم ميباري؟
اما....
كاش جاي تو بودم باران
كاش قطره اي از تو بودم
تا مثل تو به آسمان ،عشقم را بر او  ببارانم....

                

پ.ن :* دیشب بلاخره انتظارم به سر رسید..! بارون اومد اونم چه بارونی ... همون بارونی که مدتها منتظرش بودم... بارون پاییزی..! 

*خدایا خیلی دوستت دارم...

* دلم واسه اینجا  تنگ شده بود...

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 23:50 توسط ღ یاس ღ |


       

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 23:50 توسط ღ یاس ღ


از سال 85 جادوی فکر نخودی متولد شد .! توی این مدت دوستای خیلی زیادی پیدا کردم .. دوستای خیلی خوب... که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم... خیلی اینجا رو دوست دارم.. دل کندن از اینجا خیلی برام سخته .. و همینطور از دوستای خیلی خوبم .. اینجا رو به خاطر حضور دوستای گلم دوست دارم... حضور شما عزیزان همیشه باعث دلگرمیه ما بوده... همیشه میگن هر اومدنی یه رفتنی داره... واز امروز حضور من توی این دنیای مجازی کمرنگ خواهد شد.اما من یه روزی بر میگردم ولی نمیدونم کی ؟!فکر نکنید برای همیشه از دستم راحت شدیدااا!! همینجا ازهمه ی شما  دوستای بسیار خوبم تشکرمی کنم که توی این مدت ما رو تنها نذاشتید...

               

نزدیک به یک سال را در کنار هم گذراندیم ، یکسالی که عبور ماهها ، ساعات و دقایقش را از ابتدا حس نکردیم . شاید عبور سریع روزها و دغدغه های دیگر نگذاشت حتی چیزی از نام کوچک هم بدانیم.. میدانم دلم برایت تنگ می شود برای خاطره ها و برای روزهای با هم بودنمان اما یادشان برای همیشه بر صفحه ی تاریخ ذهنمان خواهند ماند.

امیدوارم در زندگیتون موفق و سربلند باشید.

دوستدار همیشگی شما : یاسی و نجمه        

                      خداحافظی نمیکنیم طبق عادت همیشگی...

                                                                       فعلا تا بعد...!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 23:47 توسط ღ یاس ღ |


گاهی وقت‌ها دلت می گیره وقتی می‌فهمی خیلی کار‌هارو یه جور دیگه باید انجام می‌دادی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که چقدر ساده‌ای

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی که خوب بودن به درد نمی‌خوره، باید پست بشی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی حس می‌کنی چقدر تنهایی

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره وقتی می‌فهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت می‌خواست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست

گاهی وقت‌ها دلت می‌گیره...

*************************************

ماه رمضان هم از راه رسید... نمیدونم این یک سال چطور گذشت ولی خیلی زود گذشت..

هر چند که از ماه رمضان گذشته تا امسال ،روزهای پر دغدغه و پر اضطرابی رو پشت سر گذاشتم .

امیدوارم که این ماه ‌ماه پر برکتی باشه برای همه ی شما دوستای خوبم.

سر سفره افطار ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید .....

التماس دعا.!

 

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 23:52 توسط ღ یاس ღ |


باز میابم خود را

در آینه ی بی رنگ فردا

چشمانم خسته تر ز وجودم....

سخن ها دارد نگاهم

که یارای بیانش را ندارد لب هایم...

و می تابد تار تنهایی

میان پودِ ترسم

و من درمانده و بی تاب

سراسر فریاد و عصیان

و خاکستر ابر خاموشی

وجودم را فرا می گیرد

دلم تنگ است...

تو می دانی چرا

این شب اینقدر تاریک است؟..!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 21:14 توسط ღ یاس ღ |


 

چند روزیست که سخت تلخ اندیشه ام... سخت دلتنگم ، دلتنگ آنچه بودم ، آنچه بر من گذشت.. آنچه که حتی یاد اوردنش ، همان حس شیرین ابتدایی را برایم تداعی می کند...

این تابستان هم چقدر به درازا کشیده شده است.. هر روزش تکرار دیروزش است و بس.

اما باز جای خوشحالیست که در پس این تابستان گرم و طولانی... بالاخره فرا خواهد رسید...

انتظارم به پایان خواهد رسید...

انتظاری طولانی... لحظه شماری میکنم برای رسیدن به روزهایی که امید دارم با رسیدنشان تلخی هایم را از من برای مدتی ، هر چند کوتاه دور کند و یا با بارش باران تسکینی باشد برای دلتنگی هایم...

دلتنگ پاییزم... پاییزی به یاد ماندنی و از آن پس با اهمیت تر " باران پاییزی "

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 13:58 توسط ღ یاس ღ |


      

     

دلتنگ باران پاییزی هستم ، همان بارانی که در زیرش چتر هیچ جایگاهی ندارد...

" چترها را باید بست

زیر باران باید رفت...

دوست را زیر باران باید دید

 عشق را زیر باران باید جست..."

هنوز هم منتظرم... نمیدانم چرا انتظارم به سر نمی آید.؟! دلم تنگ است .. دلتنگ برخورد قطرات باران بر سرورویم که هرچه با شتاب تر باشد.، دوست داشتنی تر و به یاد ماندنی تر... که بشود بخشی از خاطراتم...

قطرات پاکی که با بارش خود آرامشی بس عمیق و دلنشین به من دهد.

اما... ابهامی در گفته ام دارم. به راستی چرا این باران دوست داشتنی و پاک برای من و شاید چند تن دیگر زیبا بنماید و در مقابل برای کسانی ضرباتی سخت بر روح و خاطرشان؟

مگر آنها با من چه فرقی میکنند؟ آن ها در باران چه میبینند که از دید من پنهان است ؟ یعنی من اینقدر کوردلم ؟! چرا با بارش باران بی تاب میشوند و دل نگران ؟ از چند تن از آنها این سوال را می پرسم تا شاید جوابی بیابم ، اما دریغ از یک کلام ... با دیدنم روی خود را برمیگردانند و می گریند..

خدایا این چه حکمتیست؟ آن ها با من چه فرقی دارند؟ من هم زیر همان بارانی ام که آن ها ایستاده اند ، بر من هم همان قطراتی می بارد که بر آن ها... من هم زیر همان آسمان سرخ و برافروخته ام که آن ها ایستاده و بی تابند ، پس این تفاوت برای چیست...؟!!

 

                 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 16:58 توسط ღ یاس ღ |


                      

همه از بهار می گن

اما تویی بهار من

امروز تولد تو

نیستی اما کنار من

روز تولد تورو با خاطراتت می گیرم

تو بزم این تنهایی ها از غم دوریت می میرم

شمعو خودم فوت می کنم

خودم برات دست می زنم

امروز یه آرزو دارم

فقط صداتو بشنوم

با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک فقط میخوام بهت بگم تولدت مبارک!

......................................................................................................

امروز تولد یکی از بهترین دوستامون بود... ولی افسوس که دیگر در بین ما نیست...

روحش شاد و یادش گرامی

و در ضمن وبلاگ ما هم ۲ ساله شد.! " نخودی تولد تو هم مبارک"

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 19:1 توسط ღ یاس ღ |


 

پرنده را به خاطر بسپار, پرواز تا ابد باقيست!

پرنده را به خاطر بسپار, شايد اين آواز, آهنگ طنین کوچ اوست...

پرنده را به خاطر بسپار, پرنده سهم چشمان توست از پرواز!

شايد همين فردا پريد و رفت و ديگرهرگز نيامد. شايد مرد! شايد سرما امانش نداد! شايد... شايد... شايد...

پرنده باور "درحال" زيستن است; زندگي در لحظه : بي سئوال, بي ترديد, بي اما...

پرنده سهم ماست از امروز. پرنده را به خاطر بسپار...

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 12:38 توسط ღ یاس ღ |


                             

یک مشت پروانه
تمام سهم کودکی تنها
از پرسه های نيمروزی روزهای گرم تابستان.

مشتی عرق کرده
پر از پروانه های کوچک بنفش
که می ميرند
بی نشان از ظرافت
بی نشان از زیبایی
با بالهای چروکیده و نمناک.

و کودکی که می دود
در پی شکار پروانه ای دیگر.


شاید زیبایی
همان لحظه کوتاهی باشد
که وسوسه خواستن
در مشتی عرق کرده گرفتار می شود.

شاید تمام سهم کوچک ما از زیبایی
تنها " نظاره " پرواز سبکبال پروانه هاست.

تصویری که در ذهنی حک میشود.
و پروانه ای که می رود.
می رود تا سهم کودکی دیگر باشد.
- تمام سهم کوچک او از زیبایی -


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 22:32 توسط ღ یاس ღ |


در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت: غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.!!

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.!سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 23:25 توسط ღ یاس ღ |


بررسي كارشناسان آلماني نشان مي دهد كه متاسفانه مردان بيشتر از زنان دروغ مي گويند.!

بر اساس تحقيقات بيش از 60 درصد مردان در سخنان خود اغراق مي كنند. و اصرار دارند اصلاح كردن گفتار كار درستي نيست، در حالي كه اين آمار در مورد زنان تنها 21 درصد است.

در اين تحقيقات آمده است ،مردان بسيار راحت تر از زنان دروغ مي گويند و تنها 30 درصد آنها شجاعانه به دروغ هاي خود اعتراف مي كنند.بسياري از مردان حتي پس از رو شدن دروغ هايشان احساس شرم و خجالت هم نكرده و يك چهارم از آنها از برملا شدن دروغ هايشان ابايي ندارند.!

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 23:29 توسط ღ یاس ღ |


 

آيا آقايون بيشتر دروغ ميگن يا خانوما ؟!!!

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 23:27 توسط ღ یاس ღ |


چنان مبهوت گذران زندگی ام که گویی کاری جز نگریستن نمی دانم ،

آنقدر متحیرم که گاه گویی فراموش می کنم باید زیست ، باید بود ،

به خداییش قسم ! دلم برای تحمل کوچک است ...

به بزرگیش قسم ! دلم برای تحمل بی طاقت است ...

به خودش - که تنها او می داند و بس - قسم !

دلم محزون و مردد و مبهوت است ،

دلم شکسته است ...

آن هم نه از آن شکستن های ساده و بچگانه ...

غریبانه و پر درد و ساکت وساکت و ساکت شکسته است ،

از او فقط قطره ای مانده ،

- از برکه کوچک و حقیر ساکت دلم فقط قطره ای مانده -

که نگاهش تنها به لطف و بی کرانگی دریاست ،

و تنها او را می بیند ،

و می داند جز دریا هیچ کس او را نمی فهمد.

خدای من ! صدای من دل شکسته را می شنوی ؟

التماست کنم یک نظر به قطره حقیرت می اندازی ؟

من دعا بخوانم تو اجابت می کنی ؟

فریادت می زنم ،

با همه وجود ،

با همان یک قطره باقی مانده از هستی ام ...

فریادت می زنم و تنها از تو می خواهم ،

که خواستن از کسی جز تو جایز نیست ...

خدای من !

آنقدر می خوانمت تا اجابت کنی مرا ...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 22:35 توسط ღ یاس ღ |


 

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد،یک نفر هست که اینجابین آدم هایی،که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها به تو می اندیشدو کمی،دلش از تو دلگیر است.

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشدیک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند،هر کجا هستی به سلامت باشی و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشدیک نفر هست که دنیایش را،همه هستی و رویایش را ،به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو تک و تنها با توپر اندیشه و شعر است و شعورپر احساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشدیک نفر هست که با تو،به خداوند جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح گو.نه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسدو دعا میکند این بار با دلی سبز و پر از آرامش،راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی.

 

 نجمه

 Click for Full Size View

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 22:22 توسط ღ یاس ღ |


خداي هميشه مهربانم به پاس تمام بزرگواري ها و نعمت هايت ، من هم قول مي دهم که تمام سعي ام را بکنم تا به بهترين و زيباترين شکل ممکن زندگي کنم :اميدوار ، پر تلاش ، شاد ، صميمي و سبز... پس هر لحظه تکرار مي کنم : امسال ، سال خوشبختي من است..!

مثـــل ماهـــی زنــــده

مثــــل ســـبزه زیبـــا

مثـــــل سـمنــو شــیریــن

مثـــل سمبـــل خوشبـــو

مثـــل ســیـــب خـوشـرنـــگ

و مثـــل ســکه بــا ارزش باشــید.

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 0:18 توسط ღ یاس ღ |


خدایا!

مرا متبرک گردان

تا در راه تو گام بردارم

مهر بورزم و بخندم.

به همه مهر بورزم

هر چند از من بیزار باشند

و در هر شرایطی

هر چند ناگوار

پیوسته خندان باشم.

به من بیاموز

در هر موقعیتی به تو تکیه کنم

و نوای باشکوهت را بشنوم.

چون هر آنکه نوای تو را بشنود

با خویشتن و دنیا به آرامش می رسد.

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 12:21 توسط ღ یاس ღ |


ای خدای بی همتا:

هر روز به يادمان بياور

كه ازميان همه نعمت هايي كه به ما ارزاني داشته اي ،

بالاترين آن محبت است ،

اگر چه كافي نيست كه به عزيزانمان محبت كنيم .

خدايا دل هامان را بگشا ،

نه فقط به روي نزديكانمان ،

بلكه به روي همه انسان ها .

ياريمان كن تا دير قضاوت كنيم و زود ببخشيم .

یاریمان کن تا شکیبایی همدلی و مهربانی کنیم...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 0:10 توسط ღ یاس ღ |


نگاه میکنم ، به این همه خطوط لغزیده بر بوم که گویا زنده اند ، رنگ رنگ ، ضد هم و شبیه به هم ، چه زیبا کنار یکدیگر گره خورده اند.

قرمز پر حرارت ، چه زیبا سکوت رنگ مشکی را در بر گرفته ، و صورتی آرام ، چه با وقار کنار خشم قهوه ای نشسته است. دنیایی دارند این رنگ ها و این نقش ها.

دسته دسته گل ها مرا می برند تا باغ بهار نارنج ، بوی نارنج ، بوی علف خیس از باران بهار ....

موج موج رنگ آبی ، چه آرامشی به من می دهد . آن چنان آرام که می خواهم با دستانم رطوبت ساحل را حس کنم.

سبز، سبزه زاران دشت های کودکی است . و زرد تند ، خورشید پر از حرارت است.

ظهر تابستان ،عطش، عطش آب بعد از کلی دویدن ، خیس شدن و به دنبال صدف ها گشتن.تابلو ها مرا می برند و بر می گردانند، چه حسی دارد این تابلو ، نگاهی پراز انتظار، به انتهای باور تنهایی رسیده است... دلم میگیرد و باز انتظار.

تابلوی مادری به نماز،نور سبز، دشت ، سجاده و به قول سهراب : من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ ، جا نمازم چشمه ، مهرم نور.

تابلوی کوچه ، خانه قدیمی با کوبه های چوبی . بوی کاهگل ، کوچه به کوچه. آن که تنها ایستاده شاید به دنبال بلدی است همچون "عطار" تا شاید او را از اندرون یک کوچه برهاند، تا به شهر عشق برسند .

تابلوی قوری گل سرخی بند زده شده ، نکند چینی نازک تنهایی ام باشد . تنهایی من ، تنهایی تو وتنهایی او ... بندی باید زد ، تابلوی اتشی در دل کوه ، مرا می برد به خیال فصل سرد کوچ ، صدای نی و سکوت غار و تنهایی چوپان.

و دست های رو به دعا مرا می برد تا قرن ها پیش . حافظ ، حافظ شیراز ، شاید که به قول او : "دعای نیمه شب رفع صد بلا کند." که او بهترین شنوده دردهاست.

او می برد مرا به آنجا که روح آشفته آرام و قرار گیرد. قلبم از همه دردها و رنج ها رهایی یابد. دیگر چشم هایم کودکی را خسته و رها در سرما نبینند... نه اشکی ... نه آهی ... نه حسرتی و نه دردی.

اما هر چه گشتم آن تابلو را ندیدم ..!! چه کسی آن را خواهد کشید ...؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 1:36 توسط ღ یاس ღ |


خيلي ها نمي دونن پاييز بهار عاشقاست

فصل پژمردن گل نيست،بهترين فصل خداست

اگه برگاش زرد و با يه نسيم رفتنيه

واسه اينه که مي گن،گريه با عشق ديدنيه

وقتي بارون مي باره خاطره ها تازه مي شن

رو زمين بر گ درختا زياد و بي اندازه مي شن

اينا اون برگاي سبزن که تو دست خزون بودن

مثل اون عشقايي که يه روزايي جوون بودن

خيلي ها نمي دونن پاييز چه فصل سرديه

دونه دونه برگاشم حکايت از يه درديه

بعضي ها تو زندگي رو عشقشون پا مي زارن

بعضي ها با عشقشون ادم و تنها مي زارن

اخرين برگا رو هم داره بازم باد مي بره

تو نزار دست خزون عشقت و از ياد ببره...

 

نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 16:14 توسط ღ یاس ღ |


اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟
...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع..!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 10:24 توسط ღ یاس ღ |


خدا حافظ همین حالا.همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید


اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخره جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام

بدونی بی تو و با توهمینه رسم این دنیا


خداحافظ .خداحافظ همین حالا.....

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 22:11 توسط ღ یاس ღ


 

اگه آبي اگه سرخي
واسه ما رنگه سياهي
آسمون ستاره هات كو
رنگ تو رنگ تباهي

توي لحظه هاي غربت
مگه ما رو نمي بيني
به خيالم كه هميشه
مثل ما تو بي پناهي

مي دوني من خيلي تنهام
مثل ماهي توي شيشه
چشم من غرق نيازه
باروني باشه هميشه

دلم از زندگي خونه
نگو دنيا مهربونه
دلي كه زندوني باشه
عمرش از نسل خزونه

عمريه تو غربت ما
همه چيز رنگشو باخته
غصه و غم تو دل ما
خونه كاهگلي ساخته

خونه اي كه توي باغچش
مردن گلاشو ديده
توي بغض هر قناري
شنيده شكوه زياده

آسمون اينارو مي گم
كه بدوني پر دردم
توی اوج آسمونت
مثل اون ابراي سردم

**** 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 11:2 توسط ღ یاس ღ |


«گاهی وقتا چقدر ساده عروسک میشویم ، نه لبخند میزنیم ، نه شکایت میکنیم... فقط احمقانه سکوت میکنیم.!!!»

سلام خوبین بچه ها ؟ بعد از این همه مدت پست پرباری بود نه ؟!

راستی عیدتون مبارکنمازروزه هاتونم قبول باشه انشاا...دلم خیلی براتون تنگیده بود از دوستایی هم که این مدت تنهامون نذاشتن واقعا ممنوناتکم! (یعنی ممنون!)

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 22:22 توسط ღ یاس ღ |


روزگاریست همه عرضه بدن می خواهند

      همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

 

    دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

 

    گرگهایی که لباس پدری می پوشند

 

    آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

 

    عشقها را همه با دور کمر می سنجند

 

    خوب!!!!طبیعیست که یکروزه به پایان برسد

 

      عشقهایی که سر پیچ خیابان برسد...

 

TinyPic image

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 21:48 توسط ღ یاس ღ |


 

اندوه این دنیا چیزی جز یک سایه نیست. به فراسوی آن که برسی, تنها شادی است. اگر بصیرت لازم را داشته باشیم, می بینیم که در ظلمات هم جلال و تابناکی موجود است. برای دیدن کافیست بنگریم. خواهش می کنم بنگرید.

فرانک کاپرا- فیلنامه نویس

نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 15:45 توسط ღ یاس ღ |


چرا ما ادما این جوری هستیم؟

تا کی میخواییم راجع به ظاهر ادما قضاوت کنیم

چرا فکر می کنیم کسی که همیشه لبخند رو لبش داره

غصه نداره ،تنهایی نداره،یا این چیزا رو درک نمی کنه

برای چی به کسی که سالی یه بار اونم به زور می خنده و یا کسی که جواب ادمو به زور میده میگیم

به به چه سنگین و باوقاره و اونوقت کسی رو که به ساده ترین چیز میخنده و

کسی رو که انرژی یه لبخند رو به دیگران میده میگیم سبک و جلف !

 چرا کسی که ساده به زندگی نگاه میکنه به نظرمون احمق میاد؟

ولی عوضش ادمی رو کلک میزنه و دروغ میگه رو زرنگ و تیز میدونیم !

 

واقعا چرا اینجوریه ؟ شما میدونین ؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 23:48 توسط ღ یاس ღ |


 home to

یک دعای متفاوت 

 

 

 ای خدای بزرگ (پدر آسمانی) ، کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم

آن کسی که دیشب در خیابان راه ما را بست ، مادر تنهایی بود که

ان روز بعد از نه ساعت کار می راند که با عجله به طرف خانه اش

برود تا شام درست کند ، به درس بچه ها برسد ،

رخت ها را بشوید و چند دقیقه ی با ارزش را کنار فرزندانش بگذراند.

 

Heavenly father , Help us remember that the jerk who cut

Us off in traffic last night was a single mother who worked

Nine hours that day and is rushing home to cook dinner,

Help whit homework , do the laundry and spend a few

Precious moments with her children.

 

 کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد جوان ژنده پوش و بی تفاوتی

که تنش را خا لکوبی کرده و بدن اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد،

شاگرد مدرسه ی مضطرب نوزدهساله ای بود که همه ی حواسش در پی

امتحانات نهایی اش بود و میترسید نتواند برای ترم بعد وام (تحصیلی)

بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد.

 

Help us to remember that the pierced , tattooed,

Disinterested young man who can 't make change

Correctly is a worred 19-year-old college student,

Balancing his apprehension over final exam whit his

Fear of not getting his student loans for next semester.

 

خدایا به یادمان بیاورآن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته

و گدایی میکند (در حالی که باید کار کند!) اسیر اعتیادی است که ما

فقط میتوانیم آن را در وحشتناک ترین کابوسهای شبانه مان ببینیم.

 

Remind us , Lord ,that the scary looking bum ,

Beggin for money in the same spot every day

(who really ought to get a job!) is a slave to

Addictions that we can only imagine in our worst

Nightmares.

 

کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت

در راهروی فروشگاه ( ضمن سد کرد راه دیگران) قدمی میزنند و

از لحظات خود بهترین استفاده را می برند (اگرچه نتیجه ی آزمایش های

هفته ی قبل زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود

میخواهند که این لحظه های آخر را با هم مزمزه کنند)

 

Help us to remember that the old couple walking

Annoyingly slow throught the stor aisles and blocking

Oure shopping progress are savoring this moment ,

Knowing that based on the biopsy report she got back

Last week, this will be the last year that they go shopping

Together.

 

ای خدای بزرگ ( پدر آسمانی ) هر روز به یادمان بیاور که از میان همه ی

نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای ، بالاترین آن محبت است،

اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم.

خدایا دلهامان را بگشا ، نه فقط به روی نزدیکانمان ، بلکه به روی همه ی انسانها.

 

Heavenly father, remind us each day that, of all the gifts

You give us, the greatest gift is love. It is not enough to

Share that love whit those we hold dear. Open oure hearts

Not to just those who are close to us, but to all humanity.

 

یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم .

یاری مان کن تا شکیبایی ، همدلی و مهربانی کنیم .

 

Let us be slow to judge and quick to forgive ,

Show patience , empathy and love !

 

     The End

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 2:15 توسط ღ یاس ღ |


سلام سال نو مبارک . امیدوارم که عیدی حسابی بهتون خوش گذشته باشه ، ببخشید بنده یه مدتی نبودم و نتونستم بهتون سر بزنم . این یه ماه اصلا نتونستم بیام فقط یکی دو دفعه اومدم و نظرات رو چک کردم دیگه بیشتر نتونستم بیام . دلم واسه همتون تنگ شده بود امیدوارم که حال همتون خوب خوب باشه .

 

عیدی توی یه برنامه تو ماهواره دیدم که از هنرمندا سوال میکردن که بهترین خاطره ی شما تو سال 85 چی بوده ؟؟ یا اینکه تو سال 85 چی یاد گرفتین و کلا چه جور سالی براتون بوده ؟؟؟ میخواستم شماها بیاین و توی نظرات بگین که سال 85 چه اتفاق جالبی براتون افتاده ؟ یا اینکه تو سالی که گذشت چیا یاد گرفتین ؟؟      

سال 85 برای خود من تقریبا میشه گفت سال بدی نبود خوب بود خاطرات خوبی هم دارم ولی بهترینشو یادم نیست ولی چیزای زیادی یاد گرفتم اینکه میشه مهربون تر بود ، بخشنده تر بود،  صبور تر بود و خیلی چیزای دیگه و اینکه میشه بیشتر به زندگی امیدوار بود و از تمام فرصتها به نحو احسن استفاده کرد و خدا رو بابت همه ی چیزهایی که داده شکر کرد و بابت مشکلاتی هم که خدا سر راه ادم قرار میده نباید زیاد ناراحت شد و غصه خورد چون مطمئن باشین که هیچ کار خدا بی حکمت نیست و حتما مصلحتی در کار بوده و  به هر حال باید صبور بود و با مشکلات جنگید . ( چه خنده داره اینا رو من دارم میگماااااااا) اخه بنده همیشه ایه یأس میخونم و همش میگم اخه چرا؟  چرا اینجوری شد ؟ نباید اینجور میشد! چرا من ؟ خدایا چرا این کا رو کردی ؟........ و از  قبیل این حرفا .... واسه همین میگم باید صبور بود دنیا همیشه یه جور نمیمونه باید تلاش کنی تا به هدفت برسی بالاخره یه روزی همه چی درست میشه .! به هر حال از این به بعد میخوام از همه ی چیزهایی که یاد گرفتم استفاده کنم و صبـــــــــــور باشم . شما هم سعی کنین از همه ی چیزهایی که یاد گرفتین تو زندگیتون به کار ببرین . خوب دیگه زیادی پر حرفی کردم مراقب خودتون باشیــــــــن فعلا بای بای....

 

       >>   باشی!Perfect >> سعی کن

 

  پس یادتون نره ها بهترین خاطره ی سال 85 ؟؟؟؟

 

 

                                                                                                                                                                                                                                                      

  

‌ 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 11:15 توسط ღ یاس ღ |


 

من پاییز رو خیلی دوست دارم و عاشق بارونم ، می میرم برای هوای مه آلود ... مخصوصاً اگه تو این هوا آهنگای مورد علاقه ام رو با صدای بلند گوش بدم . آبی رو فوق العاده دوست دارم ، مخصوصاً آسمونیش رو .

و از اینکه خودم تو پاییز متولد شدم خیلی خوشحالم . بعد از پاییز بهار رو دوست دارم

یه کم لوس و یه کمی هم شیطونم .

 

سعی می کنم آدما رو دوست داشته باشم ولی بعضی و قتا واقعا نمی تونم .

از آدمای مغرور خیلی  بدم میاد  ... ولی به نظرم بعضی وقتا غرور لازمه ...

 

از آدمایی که به خاطر جلب توجه یه کاری رو انجام میدن متنفرم و از کسایی که به دیگران و نظراتشون احترام نمی ذارن بدم میاد .

 

آدمایی که  رک هستن و اعتماد به نفس بالایی دارن رو دوست دارم ، از کسایی که زیاد کتاب می خونن خوشم میاد .

بحث کردن با آدمای منطقی خیلی قشنگه و خوبه که آخرش با منطق قانعم کنه یا قانعش کنم ، از بحث بدون نتیجه و بحث با آدمای گیج و خنگ بدم میاد ( البته اخیراً نظرم راجع به آدمای گیج عوض شده و گیج بودن با خنگ بودن فرق داره ! )

 

از یه چیزی که خوشم بیاد عمراً نمی تونم نگم . دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه . دوست زیاد دارم از همه نوعش ... ولی دوستی که قشنگ همه ی حرفام رو می فهمه فکر کنم که نجمه  و مرضیه و عسل باشه  .

غذای مورد علاقه ام قورمه سبزیه ولی کلاً غذا رو دوست دارم !

 

از جک و جونورا بدم میاد و خیلی هم میترسم . پرنده ها رو دوست دارم .

 

 و بچه هم خیلی دوست دارم البته از 6 ماه تا یک سال فوقش تا 2 سال که با مزه هستن بعدش دیگه اصلا نمیتونم تحملشون کنم !

 

از این که بهم زور بگن و دستور بدن متنفرم و عمراً اگه تو این جور مواقع ساکت بمونم . آهنگ خیلی گوش میدم و در واقع عاشق موسیقی هستم . نقاشی رو هم خیلی دوست دارم . کلا هنر رو خیلی دوست دارم .

 

 

خواننده مورد علاقم اول از همه گوگوش و بعدش معین رو خیلی دوست دارم .

 

اوه اوه ، کتابو نگفتم ... عاشق کتاب خوندنم از کتابای تاریخی، روانشناسی ،تا رمان و..همه رو دوس دارم (البته کتابهای روانشناسی رو بیشتر دوست دارم و میخونم) فیلم دیدن هم دوس دارم 

 

دروغ نمی گم مگه اینکه دیگه خیلی مجبور باشم.. ولی کلا از دروغ متنفرم

 

دوست دارم تو اتاقم همه چی دم دستم باشه و از اتاق مرتب کردنم بدم میاد . خیلی هم ادم زود رنجی هستم و خیلی زود ناراحت میشم

 

یه کوچولو هم عصبی هستم و لی خیلی سعی میکنم که زود عصبانی نشم و امان از اون روزی که یاسی خانوم از کوره در بره .!

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385 23:12 توسط ღ یاس ღ |


X

خدایا...

به من آرامش ده تا بپذیرم

آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

به من دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را

که می توانم تغییر دهم

به من بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

و مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند


صفحـه نخست
پست الکتـرونیـک



نوشتـه هــای پیشیــن

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385


نویسنــدگان

ღ یاس ღ

نجمه


پیوندها

جادوی فکـر بزرگ
یه کلبه ای که غروب و موج دوستش دارن
***مهتا جون***
زندگى را هر گونه بنگرى زيباست !!
دلــــــــــکـــده
عشق من،منو صدا کن
دنیای سنگی
اشک غم
صــدای سـکــوت
حوض نقاشي
عروس آروزهاي من
ليلي
درد دل های ناگفته
شب شکن
این نفس من بیده!!
یه نفر یه جایی تموم رویاهاش لبخند توست..!!
دنيـــاي ان.ال.پي
سراي مهران
آزادي ايراني
ایتالیا و زبان ایتالیایی
^^*فرشته جــون*^^
فقط برای تو گلم **سعـیـد**
*•.¸¸.•**دلنوشته بیصدا** •.¸¸.•*
♫ فــــــــــانوس تنهــــــــــا ♫
به رنـــگ صــــــدف
قــاصدکی در مـــــــرداب!!
...::***::ستاره های سربی::***::...
پری غمگین(افرودیس)
(-• سکوت کبود •-)
یک دنیــــآ...حرف ناگفــته..!!
رهــــایی و عشـــــــق
پــــــــــــری هاااااااااا
هیـچ گـــاه
"زیـــر نــور مــــــــاه"
اتم (آفاق)
ღ.•**•.ღ دل شیدا ღ.•**•.ღ


    تعداد بازديدها: