|
عشق يعني اين كه:هر اس.ام.اس بهت مي رسه،اميدواري اون باشه! عشق يعني اين كه:براي هر كسي مي خواي اس.ام.اس بزني اشتباهي براي اون مي فرستي! عشق يعني اين كه:دنبال يه موضوع مي گردي كه به اون اس.ام.اس بزني. عشق يعني اين كه:دايم موبايلت رو چك مي كني،نكنه از اون اس.ام.اس رسيده باشه! عشق يعني اين كه:همش فكر مي كني موبايلت داره تو جيبت مي لرزه ولي وقتي نگاه مي كني مي بيني خبري نيست! عشق يعني اين كه:شب هايي كه اس.ام.اس ها نمي رسن،واقعا اعصابت خرد مي شه! عشق يعني اين كه:يك اس.ام.اس رو هم به خط همراه اولش مي فرستي،هم به خط ايرانسل،هم به خط تاليا و هم به... عشق يعني اين كه:هر وقت يك اس.ام.اس دير مي رسه،چند بار ديگه عشق يعني اين كه:پشت سر هم به اون تك مي زني تا اس.ام.اس ها برسن. عشق يعني اين كه:گاهي وقت ها كه واقعا هيچ حرفي براي گفتن نداري،اس.ام.اس خالي مي فرستي تا بفهمه به يادش هستي! عشق يعني اين كه:هر جايي كه يك جمله عاشقانه يا زيبا ديدي،سريع براي اون اس.ام.اس مي كني. عشق يعي اين كه:قبض موبايلت فقط مخابرات رو خوشحال مي كنه!!! عشق يعني اين كه:دو هزار اس.ام.اس در ماه! عشق يعني :بيماري اي كه همه مي گن دچارش شدي. عشق يعني :اعتيادي كه همه ميگن به اس.ام.اس زدن پيدا كردي! عشق يعني:آخر شعر هاي اين و اون اسم خودت رو مي نويسي تا به اون بگي كه چقدر عاشقشي! عشق يعني عشق یعنی:
ღ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 23:10 توسط نجمه |
من اين حرفها رو قبول ندارم كه "بايد به همه مردم به يك چشم نگاه كنيم.بايد از هيچ كس توقع نداشته باشيم .بايد...و بايد..." به نظر من ما بايد به ديگران با احترام و مهرباني برخورد كنيم .اما بايد با افرادي كه خيلي دوستمان دارند يا خيلي دوستشان داريم ،به شيوه اي متفاوت رفتار كنيم .البته اين تفاوت در رفتار بايد طوري باشد كه فقط خودمان و شخص مورد نظرمان آن را تشخيص دهيم. به نظر من ما بايد از افرادي كه خيلي دوستشان داريم ،توقع داشته باشيم ! (كجاي حرف من نادرست است؟؟؟)ما آدم هستيم و آدم هم توقع دارد .من قبول دارم كه از همه نبايد توقع داشته باشيم .من مي پذيرم كه بايد در اين زمينه سطح توقعاتمان را پايين بياوريم.اما اين قانون را در رابطه با عزيزترين افراد زندگيمان،قبول ندارم.قبول ندارم و...قبول ندارم ღ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 23:28 توسط نجمه |
يادمان باشد اگر بر فراز دل مان پرواز نكنيم،وسعت مهرورزي را باور نخواهيم كرد و زماني كه گذشته را رها نمي كنيم،خود را به آغوش سرد تكرار مي سپاريم.اگر نگاه مهرباني نداشته باشيم،ناچار نهال تنهايي مان را با ريزش اشك هايمان آبياري كنيم و اين درد پنهاني را با آسيب هاي آشكاري كه به ديگران وارد مي كنيم ،توجيه كنيم.و هنگامي كه صادق نيستيم و هم چنان به افتخار باورهاي نادرست خود را تشويق مي كنيم،عرياني تنهايي خويش را با تن پوش غرور و تكبر به روح خويش تحميل مي كنيم.يادمان باشد استفاده از فرصت ها،دلي نترس و قلبي عاشق مي خواهد و نتيجه اين آزمون رشد و سرآغازي نو خواهد بود كه در جست و جوي آن فقط به مسير خود چشم دوختيم و نه به راه ديگران...باقي ماندن در دام رفتارهاي ناخوشايند را با گام هاي تندي كه از كنارت بي اعتنا و بي مهر مي گذرند،بشناس....اگر قلبت را نگشايي،اگر سكوت را به كلام مهرآميز،و سكون را به حركت در راه عشق ترجيح دهي،روهايت را در گذشته جا خواهي گذاشت و روا نيست كه آرزوهاي تو،با آه و افسوس دم ساز شوند. رها شو... ღ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 23:26 توسط نجمه |
دارم در ذهنم-شلوغ ترين مكان دنيا!حتي شلوغ تر از نيويورك و تهران و...يك آرمان شهر خوش رنگ ترسيم مي كنم .همه چيزش شبيه شهر هاي خودمان است به جز آلودگي صوتي و محيطي اش،به جز آدم هاي چند هزار چهره اش و به جز دوستي هايي كه فقط نام شان دوستي است!دارم آرمان شهرم را ترسيم مي كنم ،جايي كه فقط وفقط متعلق به خودم است و اگر-...اگر دلم بخواهد افرادي را كه دوست دارم به آن راه مي دهم.دوستي هاي شهر ساخته ذهنم خيلي خيلي زيباست:من و چند تا ساكن تازه وارد به اين جا،فقط به منافع شخصي خودمان فكر نمي كنيم هزارتا دروغ رديف نمي كنيم تا حرف مان را به كرسي بنشانيم.در روي همديگر نمي خنديم و چاپلوسي هم نمي كنيم تا بعد راحت تر از آب خوردن پشت سر دوست چند دقيقه پيش مان حرف بزنيم.اجازه نمي دهيم كه لبخند بدرنگ تظاهر روي صورت مان جا خوش كند.نان و نمك دوستي براي مان مهم است،مهم تر از اين كه خودمان و دوستي مان را به باد فراموشي بسپاريم و هر چه دل مان خواست به يكديگر تهمت ببنديم.در دنياي من،هيچ آدم بزدلي وجود ندارد كه بخواهد از ترس روبه رو شدن با ديگران با در صحبت كند كه ديواري كه وجود ندارد،بشنود.به نظر من خدا به انسان ها جرات داده كه رو در روي هم صحبت كنند نه اين كه...چه چيز خوبي است شرافت نفس!چه چيز خوبي است! من دلم مي خواهد خودم و ساكن شهرم تا هميشه دنيا در اين مكان مقدس زندگي كنيم،تا هميشه دنيا. ღ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 22:58 توسط نجمه |
پيرمردي صبح زود از خانه اش بيرون آمد.پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد كه ناگهان يك ماشين به او زد.مردم دورش جمع شدند و او را به بيمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها ،پرستاران به او گفتند كه آماده عكسبرداري از استخوان ها بشود .پيرمرد در فكر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:كه عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست. پرستاران سعي در قانع كردن او داشتند ولي موفق نشدند .براي همين از او دليل عجله اش را پرسيدند. پيرمرد گفت:زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!پرستاري به او گفت:شما نگران نباشيد.ما به او خبر مي دهيم.كه امروز ديرتر مي رسيد. پيرمرد جواب داد:متاسفم.او بيماري فراموشي دارد و متوجه چيزي نخواهد شد و حتي مرا نمي شناسد. پرستارها با تعجب پرسيدند:پس چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد در حالي كه او شما را نمي شناسد؟ پيرمرد با صداي غمگين و آرام گفت:اما من كه مي دانم او چه كسي است. ღ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 23:30 توسط نجمه |
خیلی وقت بود که شادی و آرامش از آن جا رفته بود.هیچ کدام از آن ها احساس خوبی نداشتند.هر کاری می کردند تا خوشی را حس کنند،خیلی زود به حالت اولیه خود بر می گشتند و دوباره سایه تیره غم بر زندگی شان می افتاد. او خودش متوجه شده بود که تمام این روزهای شوم و نحس به خاطر اوست و همه به آتش آن می سوزند.این بود که با راه غلط و کار نادرستش همه را گرفتار و روزگار را به کام همه تلخ کرده بود.به همین علت،تصمیم گرفت در کنار کاری که می کند به کار های خیر و ثواب بپردازد و با صدقه دادن و مهربانی کردن در حق دیگران شادی رفته را دوباره به خانه باز گرداند.اما نشد... روزها می گذشتند...یک روزاتفاقی جمله ای از حضرت علی(ع)به چشمش خورد که تکان محکمی برایش بود و او را در فکر فرو برد.یک جمله مختصر اما مفید که حال او و زندگی اش را دگرگون کرد و شادی و ارامش از دست رفته را دوباره به او و خانواده اش بازگرداند...و آن جمله چنین بود"ترک گناه بهتر از درک ثواب است ای گشته به تیر گنه خانه خراب اندر عقب ثواب چندین مشتاب گر جهد کند کسی پی ترک گناه به ز آن که بکوشد از پی درک ثواب ღ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 9:49 توسط نجمه |
دوست،به دلیل با تو بودن شاد است دوست،تو را راهنمایی می کند اما زندگی تو را نقد نمی کند. دوست،به مستقل بودن تو احترام می گذارد و تو را محدود نمی کند. دوست،از تو مراقبت می کند اما کنترلی بر تو ندارد. دوست،تو را به بازی نمی گیرد اما در بازی زندگی با تو حرکت می کند. دوست،خیالباف نیست اما تصویر آرزوهای تو را رنگی می بیند . دوست،سد راه پیروزی تو نمی شود و رشد تو را شادمانه دنبال می کند. دوست،از تو دفاع کرده و لحظه های سخت را با تجربه می کند. دوست، تظاهر نمی کند و می داند هیچ کس انسان کاملی نیست. دوست،درک می کندکه همواره نمی توانی شاد و سر حال در کنارش باشی. دوست،با امید واهی در زندگی سردرگمت نمی کند. دوست،مکمل توست،او قصد تبدیل تو به شخصی رویایی را ندارد. دوست،شاید با تو شروع نکنداما با تو به نتیجه می رسد. دوست،در بحران ها فقط حمایت می کند او وقت پند دادن را می شناسد. دوست،تنها کسی است که توان بخشیدن تو را دارد. دنیا کوچک است،با محبت دوست است که آن را بزرگ می بینی،زیرا عشق،بخشش،ایثار و مهربانی دوست،در بزرگی زمین می گنجد و نقش به یاد ماندنی اوست که تو را مشتاق "دوست بودن"میکند. ღ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 22:55 توسط نجمه |
در عمیق ترین لایه های باور انسانهای روی کره زمین ،یک باور تکان دهنده هست که همه را تحت تاثیر قرار می دهد،آن باور بزرگ این است که:اگر روزی رسید که دیگر نوزادی متولد نشد،بدانید آن روز مرگ کاینات فرا رسیده است!در واقع هر نوزاد نشانه این است که خالق هستی هنوز از اصلاح انسانهای روی کره زمین ناامید نشده و محیط کاینات را هنوز برای تولد یک عضو جدید مناسب می بیند! آیا از کنکور هراس داری؟نمی دانی چگونه به دیگران نه بگویی؟از چیزی خجالت می کشی؟وآیا هزاران مشکل سخت و مساله لاینحل مقابلت صف بسته است؟خوب قبل از این که کاری کنی،بد نیست مشورتی هم با نوزاد کوچکی که همین نزدیکی هاست داشته باشی!!می بینی همه مشکلات و سختیها به یک باره محو و ناپدید می شوند و یک دنیا امید و آرامش تمام زندگی تو را در بر می گیرد.دلیل آن خیلی ساده است!هر نوزادی که جواز ورود به دنیا را می گیرد،در واقع نشانه آن است که خالق کاینات به شاد شدن دنیا امیدوار است.هر نوزاد نشانه امید است و برای همین هم دنیایی از امید و آرامش را برای اطرافیان خود به ارمغان می آورد. ღ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 23:27 توسط نجمه |
دنیا یه دریاچه است .یه دریاچه زیبا پر از ماهی های رنگارنگ ، داخل این دریاچه هر نوع ماهی که دلت بخواد ، وجود داره .این موجودات داخل دریاچه همون آرزوهامون هستن.از غم و اندوه و تنفر و شکست گرفته تا شادی و محبت و موفقیت و.. هر وقت خواستی برای ماهی گیری یعنی خواستی توی زندگیت تغیر ایجاد کنی و قدم در مسیر موفقیت بگذاری ، خودت رو جای یه ماهیگیر فرض کن.زندگی مثل ماهیگیریه و اون ماهیگیر هم تویی.ماهی های زندگی چیزی نیستند جز غم و شادی ،شکست و پیروزی محبت و تنفر ، لبخند و اخم و... اگر تو هم دقت کنی میتونی بهترین رو نثار خودت کنی. ღ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 0:13 توسط نجمه |
ღ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 23:38 توسط نجمه |
بهای آدم و عالم به عشق است حضور لذت بی غم به عشق است شکوه قامت زیبای هستی در این عالم به عشق است چراغ سینه عشاق مجنون که می سوزد هم به عشق است به خط عشق استادم نوشته کمال ارزش آدم به عشق است تپیدن های دل یعنی که بر خیز عبور از برزخ ماتم به عشق است نگاه آسمان در عشق یعنی صفای زندگی هر دم به عشق است چه خوش فرمود هستی بخش دانا کلید قفل بیش وکم به عشق است قسم بر سوز دو عاشق دوای درد بی مرحم به عشق است ღ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 23:25 توسط نجمه |
تنها به خاطر از دست دادن چیزی می ترسیم که داریم چه زندگیمان و چه کشت زار هامان اما هنگامی که بفهمیم سر گذشت جهان هر دو توسط یک دست نوشته شده اند هراس مان را از دست می دهیم. طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست کاش مي دانستيم زندگي کوتاست کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم کاش همه را دوست داشتيم کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد کاش دلهايمان دريايي مي شد کاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود کاش......... تقدیم به بهترین دوستانم که خیلی دوستشون دارم ღ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 23:14 توسط نجمه |
واقعاً بهار و قیامت شبیه هم اند ،علفهای هرز و گلها همزمان از خاک سر بر می آورند! سلام دوستای عزیز عیدتون مبارک 2500 سال به این سالها .حسابی تا اونجا که میتونید حالشو ببرید ولی خواهشن ورهم خوری نکنین.! اینم یه لینک عیدی به شما http://www.amirsemnani.com/norouz/norouz7.html ღ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 23:55 توسط نجمه |
دل من يه روز به دريا زدو رفت پشت پا به رسم دنيا زدو رفت زنده ها خيلي براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زدو رفت هواي تازه دلش مي خواست ولي خودش توي غبار زدو رفت دنبال کليد خوشبختي مي گشت خودشم قفلي رو قفلا زدو رفت يه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ تو شيشه فردا زدو رفت دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامه فردا ها را تا زدو رفت به سرش هواي حوا زدو رفت
ღ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 13:18 توسط نجمه |
Var jekidan:to jump Koo-bel : please wait Ra-miberi? : do you know that? Seyl-bokon: watch this Medoo: cockroach Ey nano: oh my god ღ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385 23:26 توسط نجمه |
سلام به بروبچ تریپ باحال بالاخره موفق شدم که کلکسیون عکسی که یاسی گذاشته بود رو کامل کنم .دیگه الان قدرت انتخاب بیشتری دارید هر کدوم رو دوست داشتید انتخاب کنید.البته به روحیاتتون هم توجه کنید. ღ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 23:15 توسط نجمه |
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیرپاستوریزه و سارو سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد. مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش ” بول بول بول بول” می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت.! الهی کف شامپو توسر و چشت بره! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت! خانوم مادر و آقای پدر هنگام دعوا ، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین ، ، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست! آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا “پووووووف” می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعداٌ شرمندتون نشم. ღ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 21:46 توسط نجمه |
Selam.khoben?khoshen?salemeyn?che khebera?velesh koneyn baba zendegi arzeshe iii chizare nedare asab khodtone khord nokoneyn ღ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 22:34 توسط نجمه |
تو دلم رو می شکنی با نگاهی آهنی اما کاش چشات بگن که همیشه با منی توی رویای کبود با خیالای دروغ کاشکی خورشید دلت نکنه هیچ وقت غروب کاشکی با من بمونی از همیشه تا ابد با صداقتی زیاد از همین لحظه به بعد کاشکی بودن با تو راه و رسم خونه شه دلم از دوری تو بد جوری دیونه شه
ღ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385 1:19 توسط نجمه |
من دلم ميخواهد ، خانه ای داشته باشم از آب که در آن حرکت اميد نمايان باشد درپس ديوارش ، نشود کـبر و ريا پنهان کرد قدِ هر ديوارش ،برسد تا قدِ دروازه شهر خورشيد و حريفش نشود، سيل بی معرفتی های زمان ღ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 1:2 توسط نجمه |
ღ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385 0:34 توسط نجمه |
سلام دوستان. این شعر رو یکی از دوستای خواهرم مرضیه سال 79 با یه کمی بیش از اندازه دست کاری به اصطلاح سروده . خداییش زیادی توی ریاضیات غرق شده بودن و انگاری عشق انتگرال بودن. انتگرال را باید فهمید انتگرال چیزی نیست که از یاد من و مرضیه برود انتگرال بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد به اندازه ی افتادن انتگرال حس غریبی ست که من و مرضیه داریم هر کجا هستم باشم انتگرال مال منست لگاریتم ها و آرک ها و مشتق ها مال منست انتگرال تنها نیست سینوس هست کسینوس هست آری تا انتگرال هست زندگی باید کرد ღ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 0:26 توسط نجمه |
زندگی بدون دوستی .... زندگی بدون دوستی .... زندگی بدون دوستی ....
ღ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385 0:16 توسط نجمه |
تو به من می خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی خانه ی ما
ღ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 0:3 توسط نجمه |
سلام به دوستای گلم. دیدیم مطالب یکنواخت شده گفتیم واسه تنوع یه عکس واستون بذاریم تا شاید رو لب آقایون یه خنده بیاد. ღ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 23:53 توسط نجمه |
|